
برخلاف همیشه ...حالم از هیچی و هیچ کس بهم نمی خوره !!!!جالبه ولی دلم نمی خواد که روی زندگی و دنیاتون بالا بیارم
...از این همه فلاکت و بدبختی هم نه افسرده ام !! نه کــلـافه
!!! ...از این شکست ها و جا موندنا نه می ترسم نه جا می زنم
!! ... درسته بعضی اوقات تو فکر اینم که چطوری و با چی جای خالی های زندگیم رو پر
کنم ...اما باز به این نتیجه می رسم که بعضی از این جای خالی ها انگاری
باید سهم زندگیم باشن تا در امان باشم ... و اینکه لیاقت من خیلی بیشتر
از این حرفاست
....
یه وقتایی لازمه بریو یه جایی قایم بشی.. منم این روزا قایم شدم....نـــــــــه
... فرار کردم !!! آره ! فـــــرار
!!!.... فرار کردم و قایم شدم ...... بخاطره آشوبی که خودم راه انداختم !!! ... این تنها کاری بود که می شد کرد
..... نه برای خودم !!! نــــــه!!! فقط برای آرامش آدمهای این فاجعه ی بزرگ
!!!
راستی شنیدی میگن مرغ همسایه غازه...؟ به خدا دروغه...مرغ همسایه جوجه اردک زشت نیس
....چه برسه حالا غاز باشه....اصلا یه سئوال !!! بگو ببینم تو جزء کدوم افرادی...!؟اونایی که همش حسرت زندگی بقیه رو میخورن...و همش میزنن تو سر زندگی خودشون و خونوادشون
؟؟یا نه جزء اون سری هستی که همیشه زندگیتو از بقیه سر میدونی و بقیه رو آدم هم حساب نمیکنی
؟؟
امیدوارم
که جزء سری اول نباشی...میدونی اونجوری کارت همش غصه است....همش گله...همش
غر غر کردن....تا به یه مشکل بر میخوری امیدتو از دست میدی و به زمون و
آسمون گله میکنی
....خیلی
وقتا هم برای رسیدن به هدفت تلاش خاصی نمیکنی...میدونی چرا؟؟؟ چون اینجوری
بار اومدی که میخوای تمام خوبی ها و آرامش دنیا فقط و فقط مال خودت
باشه....اونم بدون کوچیکترن تلاشی
.
اما
وقتی جز سری دوم هستی...نشون میده که شکر گذاری..به اون چیزی که خدا بهت
داده راضی ای ...نمیگم زندگیت بده ها ..نه !! ولی حریص هم نیسی... راضی
هستی به رضای حق
!! تازه پاهاتم نمیدازی رو هم منتظر باشی تا خوبی ها و آرمش و راحتی بیان سراغت
....واسه
اهداف زندگیت تلاش میکنی....تازه حتی اگه مشکلات زندگیت خیلی زیاد باشن
...تو خودت نگهشون میداری و خودتو شاد و قوی نشون میدی و مبارزه میکنی
باهاشون تا مشکلات رو بالاخره شکست بدی !!
اعتراف
میکنم که من 80% جزء آدمهای سری اول هستم....تا یادمه همیشه گله
میکردم....حسودی زندگی بقیه رو میکردم !! (با اینکه همون بقیه خیلی سطحشون
پایین تر از من و خونواده ام بود
)
اما خدا بهم یه درس داد....که تازه فهمیدم چقدر نا شکرم...تازه فهمیدم چقدر تو زندگیم از بقیه ی دوستام جلوترم !!! و تازه فهمیدم چقدر دوسم داره
!!!واسه یه چیزای الکی ای غصه میخوردم که دوستای من 100برابر بدترشو تو زندگیشون دیدن ...باورش
سخته برام...اما همون دوستایی که نگرانم هستن و همیشه میخوان کمکم کنن از
این حال بیام بیرون..خودشون دارن تو بدترین شرایط زندگی میکنن...اما آخ
نمیگن که هیچ منو نصیحت میکنن تا شاد باشم
... !!! حتی جلوی من اگه بدترین غم ها رو داشته باشن منو میخندوندن و خودشون رو شاد نشون میدن 
داشتم فکر میکردم اگه من جای اونا بودم ...تا الان 100% زنده نبودم و یه بلایی سر خودم آورده بودم
...
نمیگم مشکلات من خیلی سطحی هستن ها....
نـــــــــــه !!!!
اما به نظرتون کدوم یکی از موارد زیر قابل تحملن ؟
فرزند طلاق شدن و مسئول پرداختن کل هزینه ها و بار زندگی با حقوقی که خودت در میاری - خیانت دیدن از شوهرت که چند سال باهاش زیر سقف زندگی کردی - داشتن یه بیماری که تا آخر عمرت همراهته و یه پات خونه است یه پات بیمارستان و دکتر - از دست دادن پدر و مادرت تو یه تصادف و از دست دادن پاهات تو اون تصادف کذایی - و و و.......
نمیدونم خدا چه حکمتی داشت که تو این چند وقت دردای دوستامو یکی یکی نشونم داد
....اما مطمئنم میخواسته منو حالیه نا شکری هام کنه...درسته منم از بچه گیم تا حالا درد زیاد کشیدم
...اما
چیزایی بودن که تقریبا تو یه مدت زمان خاص همرام بودن و بعد حل شدن..!!!
اما مشکلاتی که دوستای من الان دارن خیلی هاشون حالا حالا ها قابل جبران
نیسن
....
من همیشه تو خونه تو ناز و نعمت زندگی کردم
....درگیر مشکلات هم نشدم..هر کار سختی بود واگذار کردم به پدر و مادرم ...اونا هم به ناچار انجامش میدادن
..واسه همینه لوس و نازنازیم.... چون همیشه هرچی خواستم گذاشتن جلوم
!!!
نمیدونم آدما از زندگی چی میخوان؟یه سقف بالا سرشون...یه خونواده...پول...غذا...ماشین...سلامتی
اینا شاید اساسی ترین پایه های زندگی باشن...که من همشون رو دارم و خیلی از دوستای صمیمی من خیلی هاشون رو هنوز ندارن
!!!چرا ناشکری میکنم؟؟؟چرا کل زندگیو آوردم یه نقطه فقط دارم به آرزوهای زود گذر فکر میکنم ؟؟ آرزوهایی که پوچن
!!!
!!!یه دختره هست نمیتونه رو 2 تا پاش وایسه با ویلچیر میاد اما شادترینه
!!!
استادمون ..زنش مرد... یه بچه ی 6 ماهه داره..اما باز داره زندگی میکنه
!!!
میدونی ؟؟؟؟؟؟ آخر قصه ها همیشه خوشی نیست..مخصوصا قصه ی زندگی آدم های ناچاری مثل ما
!

چرا همه ی اینا رو تو این چند وقت خدا نشونم داد؟؟؟ واسه اینکه یادم بیاره که باز خوبی هاشو فراموش کردم
...خــــــدا جــــــــــون
.....
ای الله.....
ای بزرگوار......
من تنهات گذاشتم ... من بازم فراموشت کردم
...من ندیدمت
...
نــــــه نـــــــــــه
!! بازم مثل همیشه تو تنهام نذاشتی که حالا بهت التماس کنم
...
ولی خدا واسم بد نخواه....نذار زندگی بهم بدی کنه....من که نتونسم به کسی بدی کنم
.... تو هم نذار بهم بدی شه
.. خـــدا اگه یه روزی بازم واسم بدی خواستی منو هم ببر پیش خودت
...یا منو مثل دوستام قوی بار بیار
.....
خدا یا دوستامو کمک کن...زندگیشونو راه بنداز..خیلی هاشون جز تو کس دیگه ای رو ندارن
!!!
خدا به همه ی ما آدما کمک کن....تو اهدافمون سنگ ننداز جلو پامون...میدونم هرچی بخوای حتما خیره........اما تو شکستمون زودی پیروزیه دیگه ای بهمون بده...
خدا چی میتونم دیگه بخوام
؟؟؟؟ فقط همینا !!
آمین !!
یه چیزی دیدم کلی خندیدم...شما هم ببینین یه کم بخندین.....و از این حال و هوای طوفانی وبلاگم بیاین بیرون...http://www.khabaronline.ir/images/2009/10/08015.jpg >>>> پرچم 20000 ساله ایران که حالا شده نماد *****
!!!
ه ی س
فردا یه روز دیگه است !!!
راستی چرا 13...این عدد نحض شد روز دانش آموز؟؟؟؟
و فردا ..................
هیس
...همین !!!
بیب بیب ![]()
پ.ن: گاهی وقتا طعم بغض با طعم یه آدامس تند قاطی میشه ..من مردد می مونم ادامسمو باید تف کنم بیرون یا بغضمو
..!!!
پ.ن : چند وقته باز مریضمو سرما خوردم....هر روزم که میگذره
بدتر میشم...بازم وزن کم کردم...بازم بی غذا شدم...همش تب و لرز و استخون
درد دارم....اما نترسین من ازاین شانسا ندارم حداقل آنفولانزا خوکی بگیرم
!!! خدا جون حالا حالا ها امتحانات زیادی برام داره
!!!
پ.ن
: گفتم که ادمهایی که دور و ور من هستن یه مشت پاچه خوارن که تا کمکی نیاز
دارن دورم هستن (هم تو نت هم خارج از نت )....باز هم پاچه خوارهای عزیزم
تو دانشگاه سعی کردن نزدیکی بهم بکنن....اما با کم محلی من روبرو شدن
...آخــــــــیــــــش مـــونـــده بود تــــو گــلــوم
!!!
پ.ن :دوست
خوب تایر ماشن نیست که هر وقت فکر کردی که زندگیت مشکل دار شده عوضش
کنی.دوست خوب مثل فرمان ماشین هست که بهت کمک می کنه که در مسیر درست
ماشین تو ببری. <<<< خیلی راسته....و اینکه دوست خوبت هیچ وقت تو مشکلاتت تنهات نمیذاره....اونم میشه مرحم دردات...نه یه زخمی رو دردات
..!! قدر دوستای خوبتون رو بدونین...
پ.ن : این جمله رو اولین باری که دیدم خیلی گریه کردم... آخه منم خیلی بلاهایی که سرم اومد سر سادگیم بود... ~~> دلهاي پاك خطا نمي كنند فقط سادگي مي كنند، امروز سادگي پاكترين خطاي دنياست ...
پ.ن : زن استادم که براتون نوشتم مرده...تو عوارضیه تهران توسط شلیک اشتباهی گلوله ی پلیس تو چشمش و در حالی که بچه اش بغلش بود مرد
....1%
خودتونو جای اون بچه ی 6 ماهه قرار بدین وقتی که بزرگ شد و بهش گفتن که
مادرش چه جوری مرده به نظرتون چه حس و حالی به این کشور پیدا میکنه
.... ؟؟؟
پ.ن : رزناااااااااااااز شدم عین 2-3 سال پیش خودت
.....عوشقتم... خدا نمیخواد وگرنه الان پیشت بودم
پ.ن
: وبلاگ تفلد ها خیلی وقته تعطیله.... و نتونستم دوباره تولد بعضی دوستامو
توش تبرک بگم....اما جا داره باز اختصاصی تولد مریم جونم (Mery gang) رو
که 4 آبان بود بهش تبریک بگم....تولدت مبالک عسیسم...ایشالا 100 سال زنده
باشی....بلاهات هم بخوره تو سره اون 2 تا دختر ****
!!!

ناامید نشو ...
به آرزو هات می رسی ...
اما نــــــه ...
به آرزوی من نمی رسی !!!
هـــیـــــس ÷×&^










لم داده بودم رو تخت..بی حال و بی رمق....
داشتم خواب میدیدم
!!!
آره خواب دریا....منم از دور تماشاش میکردم...
چقدر خوب بود...چقدر تو خوابم آروم بودم....
فکر کنم گریه هم کردم.....اما هوا مثل اون موقع که رفته بودم شمال بارونی بود
اشکام زیر بارون گم شده بودن
...صدای موج دریا و رعد و برق....تنهایی و تاریکی خوابمو قشنگ تر کرده بود
دلم میخواست دیگه بیدار نشم.....میخواستم تا همیشه نگاش کنمو عرررررر بزنم
...
آخه میدونی بعد از خدا و ملوسی...بهترین همدمم دریاست...
همدم های خوبین
...فقط کاش بعد درد و دلام اونا هم باهام حرف میزدن..راهنماییم میکردن...
اما نه شاید اگه اینا هم حرف میزدن یه جور دیگه میشد... شاید بد میشد...
اه دختر یه بارم که تو عمرت شده بعد خوب مساله رو ببین !!!!!!!!
(ولی چه خوب میشدا اگه باهام حرف میزدین
آخه مثل آدمیزاد دنبال منافع نیسین
)
اصلا واسه همین که بهترین شنونده هان
واسه همین عزیزن...
یه شنونده ی ساکت مهربون که هیچ وقتم از حرفای مسخره ات خسته نمیشه 
نمیخواستم ترکش کنم اما با صدای گوشیم 2 متر پریدم هوا !!! دوستم بود....تا اومدم بر دارم قطع شد
به این میگن خروس بی محل !!!!!!! لـــــــــعـــــــــنــــــتــــــــــــی![]()
![]()
![]()

باز گرفتم خوابیدم.... به امید اینکه باز خوابشو ببینم...اما نیومد تو خوابم
تا با صدای زنگاش که حالا شده بود 6 تا میس کال بیدال شدم![]()
....
برگشت گفت : همه ی کلاسای دانشگاه برگذار شده چرا نمیای ؟....
با بی حالی و یه صدای گرفته گفتم :امممم..مگه ساعت چنده؟ تازه فهمیدم تا ساعت 9 خواب بودم
هیچی دیگه وسط اوج خوشی یهو یه ناخوشی به آدم شبیه خون میزنه
...
عین برق پریدم.... صبحونه و مسواک و میک آپ و....همه ی اینا رو تا 9:45 انجام دادم..
زود پریدم سر خیابون... خودمو رسوندم به ایستگاه سرویسامون....
اتفاقا دوستای با معرفتمم اونجا دیدم (خانوم ه و خانوم آ
)
بی رمق تر از قبل ... با اونا همراه شدم سوار سرویس شدم....
تا خود دانشگاه هندز فیریم تو گوشم بود ...صدا آهنگم تا تـــــــــــــه بلند![]()
این تیکه ی آهنگو خیلی دوست داشتم :
خودم تنها تنها دلم ...چو شام بي فردا دلم ....چو كشتي بي ناخدا به سينه دريا دلمامروز یه حالی بودم..
به قول زیبا از ترم پیش تا حالا هر وقت اومده بودم دانشگاه کارم فقط غر غر کردن بود 
نمیدونم قائدتا هفته ی اول و دوم دانشگاه همش تو پیچه
...
اما نمیدونم چرا دوستای من این وسط وری + شدن...

راستی ماهیم چند روز بعد از آپ قبلی مرد
....واسه شادی روحش یه فاتحه از خودتون در کنین
مامانیم میگفت بذار بندازمش جلوش آقای پیشی تا به چرخه طبیعت برگرده...نذاشتم که 
اوخی دلم براش تنگید...اونم همدم خوبی بود ...واسه اونم درد و دل میکردم خیلی وقتا 
میدونی داشتم با خودم فکر میکدم دوباره
به اینکه من خیلی وقته روحمو تفکیک کردم...شادی هام رو از غمام جدا کردم
فکر کنم باسه همینه که هیچکی حرفامو درک نکرد
!!
یادمه باسه خیلی ها شادترین آدم روی زمین بودم
..
باسه خیلی ها هم شدم یه آدم بی حس
که وقتی داشتن از عشقای گذراشون با هم دردو دل می کردن بهم می گفتن تو نفهمی
!! نمیفهمی ما چی می گیم
...!!!
برای یه سری شدم یه آدم ته خط رسیده
...همونایی که از نصیحت های مسخرشون می ترسم!!!
آره ترسدیم ازشون که هیچ وقت ریسک نکردم..!!!
ترسیدم چون خودمو دوست داشتم ..
ترسیدم چون پاکیمو دوست داشتم
..
مسخره است که حالا..
خیلی از همونا هم باورم ندارن
....
خطایی نکردم.....اما با اسمای دیگه خطابم میکنن..
مثل آدمهای ل ا ش ی باهام برخورد میکنن
باهام حرف میزنن ![]()
من نمی دونم که حتی تا اینجای راه رو درست اومدم یا نه ؟
نمیدونم واقعا خطاهای من کجاست؟؟؟؟
گیج شدم..گیج تر از اینکه توی مغز نخودی تو بگنجه!! میفهمی احمق
!!!؟
آره میدونم میخوای چه جوابی بدی ...اینو بارها از مامان و بابامم شنیدم ![]()
خودم نخواستم خو....
نخواستم زندگیم تغییر کنه...نه نخواستم....
آخه میدونی خیلی مغرورم...
مغرور ...یه دنده..لجباز....تخس !!!
واسه اینکه به نصیحت خیلی ها گوش نکرده باشم خلاف اون چیزی که میخواستن عمل میکردم
حتی اگه اون چیز ه ضررم بود ![]()
اما نمیذارم اینجوری پیش بره..... قول میدم ![]()
منم مثل بقیه دوستام چرا من باید اینجوری زندگی کنم
؟
میدونم خودمو خودت نفهمیدیم این پست یعنی چی
پس خفه شو عوضی !!!!
نمیبینی خستم؟ نمیبینی یه سره از دانشگاه اومدم اینجا رو آپ میکنم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میتونی گورتو از وبلاگم گم کنی بیرون
.....
وات د فاک![]()

پ.ن : یک حاجی بود یک گربه داشت ٬ گربه اش رو خیلی دوست می داشت یک روز زد و گربه اش رو کشت بعد رو سنگ قبرش نوشت : یک حاجی بود یک گربه داشت گربه اش رو را خیلی دوست می داشت یک روز زد و گربه اش رو کشت بعد رو سنگ قبرش نوشت : یک حاجی بود یک گربه داشت گربه اش رو خیلی دوس...................ت میداشت.......................![]()
پ.ن :اوه این یکیو داشت یادم میرفت.... شمارش معکوس شروع شده...44 روز مونده....
پ.ن: دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی ! >>> کاش منم خیلی چیزا رو نمیفهمیدم دکی ژون ....اون وقت آستانه ی دردم میرفت بالا
تو که این حرف قشنگو زدی راه حلش نسخه میکدی واس ما مشتی ![]()
پ.ن:وقـتی حس و حالی واسه هیچ کاری نبـاشه،حس و حالی واسه خندیدن هم نمیمونه و بـدون خندیدن هم پـستای این وبلاگ پـر نمیـشه!!دیر دیر آپ میکنم اما زیاد زیاد...راستی چند بار به مافیای وبلاگا باید بگم
!؟ هوی یارو......اینجا خونه ی منه ۴ دیواری اختیاری ...اه گمشو دیگه
!!!!
پ.ن:و اما تو !!!! آهای با توام ...یا ببار یا نبار
... اخم نکن
...!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد نوشت: مرسی باریدی..
!!!



شلام علیتوم
! خوبین همتون ایشالا
!؟ هوم !؟
موخواستم
اول یه معذرت خواهی کنم که این همه مدت !! آپ نکردم ...نبودم و کامنت هم نمیذاشتم
!!(گفتم که جدیدا حسش خیلی کم میاد
! ) یه خوش آمدم میگم به دوستای تازه ام که
اومده بودن به وبلاگ
.. قبل از هر
چیزی چون خیلی وقت بود اینجا نبودم!! الان خیلی چیزا باید باستون تعریف کنم
..پس
اگه حوصله ندارین بخونین همین الان وبلاگو ببندین و ازش بلین بیلون
!! ( حکومت نظامی !! )
خوب اولا امتحانام تموم شد ..همه درسامم با کمک خدا
جونم پاس شدم
! البته 2 تا درس 3 واحدیمو حذف کردم...از نمره هامم خودم راضی نیستم
...اما به دوستای ترم بالاییم که گفتم معدلم شده 13.78 ..بهم گفتن واسه ترم 1 خیلی
معدل خوبیه
!نمیدونم شایدم میخواستن بهم امید بدن چون خیلی ناراحت بودم تو
امتحانام !! اما حداقل عذاب وجدانی ندارم که چرا نمره هام خوب نشد چون شرایط درس
خوندن واسم مهیا نبود
..اینم نمره هام :
ریاضی :12 ( امتحان اولم !! )
مدارهای منطقی : 11 (اینو اصلا فکر نمیکردم که پاس شم ! )
برنامه نویسی پیشرفته : 14 (این کثافت بهم کم داده ..باید بالای 17 میشدم!! به همه کم داده بود )
ساختمان داده ها : 17
زبان تخصصی : 17
بهدشم حساب کردم اگه 4 تا ترم 19 واحدی دیگه بردارم
درسم تموم میجه و خانوم مهندس میجم
...اگه زرنگ باشم و تابستون و معرفی به استاد هم
بردارم که زودتر تموم میشه
!(حالا به نظرتون من میشم مهندس کامپیوتر یا کامپیوتر میشه مهندس من ..!!؟ )
گیگه اینکه 1 هفته بعد از تموم شدن امتحانام رفتیم
شمال ...1 هفته هم شمال بودیم (تنکابن) اصلا هم بهم خوش نگذشت چون اونجا سرما
خوردمو.همشم مریض بودم
..منی که تو ویلامون همیشه میرفتیم کنار ساحل و تو دریا ول بودم
حالا همش چپیده بودم تو خونه
..بعد فکر کن
تو تابستون اونم تو شمال شب 2 تا پتو
پیچیده بودم دور خودمو خوابیده بودم
!! خلاصه کل خونواده میرفتن و میگشتن ..ولی من
مریض افتاده بودم رو تخت
..کارم شده بود
فقط تلویزون و ماهواره دیدن و آهنگ گوش
کردن
!! دیگه 2 روز آخری که مونده بود برگردیم یه ذره مقاومت کردم و رفتم کنار ساحل
قدم زدن طوری که بابام شب به زور منو از
کنار دریا برد تو خونه
..
اینم ببینین ...اقای پشه ی بی تلبیت تو شمال پامو
گاز گلفت
..ببنین چقدر گنده است (هنوز تموم جای نیشش رو بدنم مونده.کم کم دارن کم
رنگ میشن)

بعد اون باز یه 2 هفته تهران ول بودیم و بازم طبق معمول از شیرازو جاهای مختلف مهمون خراب بود رو سرمون ...بعد 27 ام رفتیم شیراز و پریروز برگشتم تهران ..
واییی شیراز عروسی پسر عموم بود
...جالب اینکه بدونین
پسر عموم یه زمانی از خواستگار های من بود
! آقا تو علوسی جمیعا با دختر ای فامیل اینقد
علوسو مسخره کردیمو خندیدیم (سر دستشون هم خود نامردم بودم
) حالا چون ماه رمضونه
نوموخاوم غیبت کنم و بگم چیاشو مسخره کردیم
....دیگه از اون طرف دختر عمه هام هی میگفتن فکر کن تو
به سیامک بله گفته بودی الان تو به جای عروسه تو لباس عروس بودی
منم میگفتم :اوووووف
وای تینک کن!!

تازه شرط بندی کردم با دختر عمه هام یه عکس 3 نفریم با عروس و دوماد انداختم
واسادم سمت دوماد
اگه عروسه میفهمید قضیه رو با کفشش میافتاد دنبالم 
ولی خیلی جاتون خالی بود علوسی خیلی خوج گذشت
!
حالا بگین چی شد!!!!املوز صبح وقتی پا شدم..یه نفر زنگ زد خونمون ..با مامانم حرف زد! بعد مامانم گوشی رو آورد داد به من! پشت خط گوشی رو که برداشتم :
من : الو !
بهد هم جیغ و داد منو ملیکا از پشت تلفن...ملیکا (
به قول خودش باید صداش کنم malika یعنی ملکه ی ملکه ها ) دوست اول دبیرستانم بود...قبل از اینکه با
تانیا آشنا شم بهترین دوستم ملیکا بود ..که همه جا با هم بودیم
...حتی تصمیم گرفتیم
با هم بریم هنرستان و رشته ی کامپیوتر بخونیم ...اما هنرستانی که میخواستیم بریم
شرایطش خیلی سخت بود
...معدل بالای 19 میگرفتن واسه رشته ی کامپیوتر....من چون مامانم فرهنگی بود
با پارتی تونستم کارمو درست کنم و برم رشته ی کامپیوتر ولی ملیکا با اینکه هم درسش
از من بهتر بود هم معدلش بالاتر بود..نتونست بیاد رشته ی کامپیوتر و به اجبار رفت
رشته ی حسابداری
!!!
دیگه از سال دوم از هم جدا شدیم..ولی زنگ تفریح ها
با هم بودیم..با هم میرفتیم خونه..خونه ی هم میرفتیم وروابطمون رو باز
داشتیم
...آخرای سال دوم ملیکا اینا به خاطر شغل بابای ملیکا مجبور شدن برن بابل
زندگی کنن
!! خلاصه روزگار دورمون کرد ولی باز با تفلن در ارتباط بودیم
....کم کم تلفنامونم کم شد
...ملیکا تو دانشگاه سراسری
بابل قبول شده بود و اونجا درس میخوند.....دیگه فکر کنم یه 2 سالی تلفنی هم حرف نمیزدیم ! تا
امروز که زنگید
!
پرسدیم : تهرانی؟
ملیکا : آره
من : کی اومدی؟
ملیکا : ما خیلی وقته از بابل اومدیم تهران! 1 سال و نیمی میشه
من :ای نامرد کثــــافت این همه مدت به من نگفته بودی اینجایی!!
ملیکا : نه واسا توضیح بدم...من تلفنتو گم کرده بودم یه تلفن مبایل از بابات داشتم روم نمیشد زنگ بزنم..الانم از ته دفتر خاطراتمون تلفن خونتون پیدا کردم!! با خودم گفتم اگه زنگ زدمو خونتون عوض شده بود دیگه دلو میزنم به دریا و زنگ میزنم به بابات !
خلاصه کلی دعواش کردم که بی معرفتی و اینا ...اونم
قانع ام کرد که به یادم بوده 
میگفت دیروز که از سر کار بر میگشته خونه یه دختر رو
تو خیابون دیده که خیلی شبیه من بوده...اما میترسیده بره جلو و سلام کنه من
نباشم
...دیگه با دیدن اون دختر یاد من افتاده بود و هر جور شده بود پیدام کرده بود
و زنگیده بود!!
خوب خیلی خوشحالم!!! بعد از این همه سال یکی از دوستای دورمو پیدا کردمممم...الانم
کلی قرار مدار گذاشتیم که با هم بریم بیرون !
بیخودی نیست که BFF ام بوده دیگه ! (best freinds forever )
امیدوارم دیگه ازم دور نشه و همیشه کنارم باشه


خبر بعدی هم اینکه ماهی جونم مریض شده
! من شیراز
بودم نتونستم بهش برسم
..وقتی هم اومدیم فرید گفت از اون موقع که ما رفته بودیم
شیراز غذا نخورده ... منم از دیروز که بهش غذا میدم نمیخوره !! میدونم میمیره
..آخه تو آبش کج واساده .. وقتی هم میرم سمت ظرفش میترسه و خودشه میزنه به شیشه ی
ظرف...آخه ماهی از صاحبش میترسه ؟
وجدان لوزا : بهله
! مخصوصا اگه صاحبش پیشی باشه
!
من : تو خفه جو
!
وجدان لوزا :
!
حالا شما براش دعا کنین شاید خوب شه ... از عید 88 تا
حالا دارمش یعنی حدود 6 ماه...اگه بمیره منم داغون میشم
.....................
مطلب بعدی اینکه داشتم دیروز تو نت چرخ میزدم حوصله ام سر رفته بود! همینجوری الکی
تو سرچ گوگل زدم "لوزا ملوسک " یه وبلاگ واسم باز شد!! وبلاگ این آقا این پستش
>>> http://mannews.blogfa.com/post-231.aspx
که راجع به وبلاگ من نظر داده بود! آپ اش هم مال همون زمانیه که وبلاگ منو به عنوان سومین وبلاگ برتر اعلام کردن
!شما خودتون برید و تو این پست وبلاگش بخونین که راجع به من و ملوسی چه جوری نوشته
! (کامنتای همون پست رو هم بخونین )
تو پاسخ به دوست عزیزم آقای "رویاهای یک مرد" میگم ! یک انسان میتونه آزاد باشد بی بزرگ بودن
! اما هیچ انسانی نمیتونه بزرگ باشه بی آزاد بودن
!من آزادم! اینجا هم وبلاگ منه..احساسات منه...خودمو انداختم تو قالب یه کودک ..که یه ذره فراموش کنم بدی های دنیا و آدمها رو
!
فکر نمیکنم زندگی خصوصیم و کارامم به کسی ربطی داشته باشه
!
وبلاگ من هم وبلاگ شخصی بوده نه موضوعات مهم جامعه
! درسته دوستان به وبلاگ من لطف داشتن و شاید حق خیلی های دیگه بود که وبلاگ
برتر بشن!ولی به قول آقای شیرازی (مدیر بلاگفا و پارسیک
) :
اگر وبلاگی واقعا حقش بوده که در فهرست وبلاگهای برتر قرار بگیرد میبایست نظر افراد دیگری را برای رای دادن به خود جلب میکرد.انتخاب وبلاگها بر اساس نظرات داوران یا معیار خاص محتوا نبوده است. این انتخاب افرادی بوده که در نظرسنجی شرکت کرده اند ! اینرا هم باید در نظر داشت که به هر حال این وبلاگ از دیگر وبلاگها رای بیشتری آورده است.
منم حرف آقای شیرازی رو تایید میکنم
!نمیخوام بگم وبلاگم خیلی top هست ..نه ! ...اما برای بهتر شدنش خیلی زحمت کشیدم
...اونم نه به خاطر بقیه ...واسه دل خودم
که
اینجا رو خونه ی دلم میدونسم...خدا رو هم 10000 هزار مرتبه شکر میکنم که
اهل پاچه خواری و این برنامه ها هم نبودم .. یادمه تو نظرات وبلاگ ایشون
یه نفر نوشته بود :
نویسنده:

) بعدش هم میگفته که لطفا به من رأی بدید..." looooooooooool
نه عمو ! من کارم از این حرفها گذشته ...دیگه نه حوصله ی این کارا رو دارم نه وقتشو ...نه حسشو !2
سال قبل از اینکه این وبلاگ هم راه بیافته تو وبلاگهای دیگه با بقیه
دوستام همکاری میکردم
.. اونم خیلی کم ! نه به صورت همیشگی و حرفه ای
..بیشتر توی بلاگهای 360 میگشتم....بعد وقتی کاردانیم تموم شد تصمیم گرفتم
درس بخونم باسه کارشناسی ..از 360 پروفایل معروفم ( Maloosak) بای دادم
! اونجا فکر کنم واسه هر مطلبی که مینوشتم بالای 200 تا کامنت داشتم
...
یه مدتی نمینوشتم...اما باز دلم طاغت نیاورد....دلم میخواست بنویسم
! واسه
اینکه زیر قولم نزده باشم 360 اون پروفایلمو باز نکردمو اینجا رو درست
کردم.
..... پس فکر کنم میتونی به راحتی درک کنی کسی که این همه مدت وقتشو
صرف این کارا کرده....حوصله ی اون جینگولک بازی و چه میدونم رفتن تو وبلاگ
اینو اون واسه جمع کردن طرفدار و .... رو نداره
! خیلی هم کار سختی نیست
اگه به قسمت کامنتهای وبلاگ من بری و ببینی که نصف کسایی که اینجا میان و
کامنت میذارن....فقط پست الکترونیک میذارن ! یا هیچی نمیذارن فقط یه اسم
ساده مینویسن ! ( یعنی کسایی غیر از وبلاگ نویس ها
! ) اینا دوستای منن !
دوستای یاهو ! دوستای نت! نه دوستای بلاگفا و بلاگ ها !
نکته ی دوم ! واسه برتری 1 وبلاگ خیلی
چیزها دست تو دست هم میدن! یکیش ظاهر وبلاگه که واسه بیننده اش خسته کننده
و یکنواخت نباشه! قالب وبلاگه! (قالبم حرفه ای نیست اما خودم ساختمش ! )
عکسای وبلاگه..مطلبای وبلاگه! برخورد مدیر وبلاگه ! چرا ایراد کار خودتو توی جای دیگه نمیدونی
؟؟ و چرا فکر میکنی حق وبلاگ تو بوده که باید برتر میشده
!؟
اینم به در میگم که دیوار بشنوه !! شکسپیر میگه :
حرفي را بزن که بتوني بنويسيش ، چيزيو بنويس که بتوني امضاش کني و چيزيو امضا کن که بتوني پاش وايسي !!! 
حالا اگه صحبتی داشتی خوشحال میشم تو کامنتام به خودم بگی...نه تو یه پست مسخره جلوی بقیه
....
و در پایان یه نقاشی از آیگین توونی مونیمیذازم براتون ! قوبونش بلم....آجی ایگین عاجقتم
!!!!

آیگین دیفونه
خو دوستان مطلب خیلی زیاد شد!! ما بریم تا آپ بعدی...مواظب خودتون باشین
بیب بیب /.
پ.ن : حلول ماه رمضون رو هم به همتون تبریک میگم... ایشالا تو این ماه به همه ی حاجتاتون برسین....یادتون نره ماه مهمونی خداهه!پس خالصانه واسش قدم بر دارین تا به تمام آرزوهاتون برسونتتون !
پ.ن : جیگمل دوستای بیرون نتیم و اونایی که تو نت بودن و بعدها بیرون نت لمسشون کردم ! معرفتشون از یوزرهای نتیه به قول خودشون با معرفت خیلی بیشتره ! میدونی چرا چون حرمت نون و نمکی رو که باهات خوردن حالیشون میشه !
پ.ن : اندرو متیوس میگه : اغلب مردم تعریف و تمجید ها رو ظرف چند دقیقه فراموش میکنند اما یک اهانت را سالها به خاطر میسپارند..آنها مانند آشغال جمع کن هایی هستند که هنوز توهینی را که 2 سال پیش به آنها شده است با خود حمل میکنند!! <<<< 100% باهاش موافقم ..
پ. ن: رزناز نفس !! برات آف میذارم نمیرسه بهت...بی معرفت نیسم عجقم...راستی شاید این روزا اومدم یزد پیشت!!! اگه بعد از انتخاب واحدام باز اومدم شیراز تو برنامه ام هست که مخ بابا اینا رو بزنم برگشتنی بیایم سمتتون ! خبری شد زنگ میزنم بهت !
پ.ن : ژولی پولی جون میسی که به یادم بودی و فراموشم نکردی عاجقتم کیس! خود کشی هم نکن!!!! وبلاگمم قابلتو نداره جیگر...میخوای کلید خونمو بدم دستت !
